تبلیغات
بهترین ها - عاقبت درس نخواندن



                          بهترین ها

 
درباره وبلاگ



پیوندهای روزانه
ف
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

جستجو


آمار سایت
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

بهترین ها

 آهنگ، سفارش تبلیغات، و پست ویژه با تماس بگیرید .




تبلیغات سایت

 

 


.::عاقبت درس نخواندن::.
از زبان یه دوست:من یه کارگر بنا هستم.از همین هایی که صبح تا شب کنار خیابون میشینن تا یه ماشین بیاد دنبالشون،و همه به سمت ماشین یورش بیارن.

یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن کار می کنم. حالا ببین! اگه کار نکردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه کنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش که ما رو انتخاب کنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتی مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فکر کردیم می خواد آدرس بپرسه واسه همینم کسی به طرف ماشینش حمله نکرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به کارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره کرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیکش که بهم گفت: میخواستم یه کار کوچیکی برام انجام بدید. من که حسابی جا خورده بودم گفتم خواهش می کنم در خدمتم.     
                                            بقیه درادامه مطلب

سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای که این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز کارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مکالمت درونی ایشان است اینها!)
وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.
بعد با صدای بلند صدا زد: محمد،محمد!!!!!!!!!
پیش خودم گفتم کارم درومد!حالا اینو چی کار کنم؟!!!!!!!!!!!!! نکنه دخلمو بیاره که چرا سوار ماشین این خانم شدم؟!!!!!!!!!
 محمد اومد بیرون.وای!!!!!!!خیالم راحت شد!!!!!با  دست به من اشاره کرد و به محمد گفت: بچه گلم این آقا رو می بینی؟ ببین چه وضعی داره! دوست داری مثل این آقا باشی؟ تو هم اگر درس نخونی اینطوری می شی! فهمیدی؟! آفرین بچه  گلم حالا برو سر درست!
محمد هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداخت و گفت چشم مامی جون! و بعد رفت.
بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف کردید! چقدر بدم خدمتتون؟
منم که حسابی کف و خون قاطی کرده بودم گفتم:
- همین؟
گفت:
- بله
گفتم:
- میخواید یه عکس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابش نبرد بهش نشون بدید تا بترسه و بخوابه؟
گفت:
- نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!
گفتم:
- خانم شما دیگه آخرشی ها!
گفت: خواهش می کنم لطف دارید آقا!! اگر ممکنه بگید چقدر تقدیمتون کنم؟
منم که انگار با پتک زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما که با ما همه کار کردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!
 



   پنجشنبه 20 بهمن 1390      نظربدهید



صفحات سایت

 



مطالب گذشته
.: بسیارزیبا،آب خوردن فضانورد
.: ماشین اسپورت
.: تکنولوژی دردنیا
.: نقاشی با نور در فضا
.: عجایب عدد هفت
.: زاویه بین عقربه ساعت شمار و دقیقه شمار
.: اتحادها
.: شعر زیبای امام خمینی (ره) و جواب زیبای ایت الله خامنه ای با شعر به آن »
.: گیاهان دارویی
.: خیرمقدم
.: 19واقعیت درباره مردان
.: معنای کلماتی که خانم ها به کار میبرند
.: بیا فالت(حالت)بگیرم
.: تست خود شناسی
.: احمقانه ترین قوانین جهان
.: لیست کامل مطالب ارسالی



لینک دوستان
پایگاه خبری رزمندگان اسلام خامنه
بفرماییدوبلاگ
ایستگاه علوم
وبلاگ تراختور
منتظران یوسف زهرا شبستر
منتظران یوسف زهرا
مدرسه نمونه بیاضیان وایقان
وبلاگ آقای حسن بگلو
دانش آموزنمونه
وبلاگ آقای سرافراز
بیمه معلم
وبلاگ آقای نوری
وبلاگ زنده عشق

آرشیو


پشتیبانی

Designed Template By: Tem98.Ir